
بايد در همان عصر حجر به دنيا مي آمدم
شايد با يک سرماخوردگي ساده مي مردم
شايد آن هنگام
از درد مرگ انسانيت تب نمي کردم
فلج نمي شدم ...
کاش در عصر حجر مي زيستم ...

لبخند می زنی و من که حتی نامت را نمی دانم، به تبسم می رسم. چشمهایت اشکی می شود و من، که حتی نامت را نمی دانم، به بغض می رسم.
این بغض ها.. این لبخندهای کمرنگ.. مرا به خودم می رسانند.. هر کسی دنیای خودش را دارد؛ قبول! دنیای هیچ دوتایی یکی نیست. تو می توانی هرکسی باشی؛ با دنیای خاص خودت.. اما این اندوه.. این درد .. درد مشترک..
ما آدم ها چقدر به هم شبیه یم .
وقتی آدم کسی را دوست داشته باشد ، بیشتر تنهاست . چون نمی تواند به هیچ کس جز همان کس بگوید که چه حسی دارد ... و اگر او کسی باشد که تو را به سکوت تشویق می کند ، تنهایی تو کامل می شود .
اگر نمی توانی به کسی امید بدهی، نا امیدش نکن
اگر شنونده خوبی هستی، راز دار خوبی هم باش
اگر نمی توانی زخمی را مرحم بکشی، نمک هم نباش
همیشه فکر می کردم چون گرفتارم به خدا نمی رسم
اما اکنون فهمیدم که چون به خدا نرسیدم گرفتارم!!!
باران نباش که با التماس به شیشه بکوبی تا نگاهت کنند ;
ابر باش که با التماس نگاهت کنند تا بباری.
بهترین روزهایت را به کسانی هدیه کن که بدترین روزها در کنارت بودند . . .
می دونی چرا وقتی آدم بزرگ میشه با خودکار می نویسه؟؟؟
چون یاد بگیره که هر اشتباهی پاک نمیشه!!!!
از گناه تنفّر داشته باش نه از گناهکار
چهار چیز را نگه دار: گرسنگیت را سر سفره دیگران، زبانت را در جمع، دلت را سر نماز و چشمت را در خانه دوست.
هر گاه فکر کردی گناه کسی آنقدر بزرگ است که نمیتوانی او را ببخشی، بدان که آن از کوچکی روح توست نه از بزرگی گناه او.
«فاصله»، عشقهای معمولی را از بین میبرد. اما «فاصله»، عشق های واقعی و همیشگی را شدت میبخشد وزیادتر میکند. مانند باد که شمع را خاموش میکند وآتش را شعله ور میسازد.
کودکی گر برود
کودکی را دوباره در طپش اینه ای می بینم
عشق دوران بهاری باز هم بیدار است
کودکی گر برود
سادگی می میرد
گل احساس نمی روید
چون اینه تسلیم ریا می گردد
کودکی را دوباره می جویم
در مضامین ایه های محبت، فرازهای امید
کودکی گر برود
عشق هم می میرد
دیگر از قتل متانت حرفها می پوسد!
نفس عاطفه یخ می بندد
کودکی خاطره دیروز است
کودکی اینه ای از فرداست
کودکی گر برود
زندگی می میرد
طپش بودن ما زمزمه فاصله را می جو.ید
خنده در اینه محنت ما می گرید
ببار ای بارون ببار ...
با دلم گریه کن خون ببار ...
دلم خون شد، خون ببار ...
بر کوه و دشت و هامون ببار ...
شب، سکوت، کویر گوش می کنم ...

* ناخودآگاه در پایان این پُست یاد چند ترانه امریکای جنوبی افتادم، که نجواهای غریب آن گلویم را می فشارد، بشنوید ...
- Dina Roth - Yo sé todos los cuentos
- Amparo Ochoa y Los Folkloristas - Como Tú
- Paco Ibanez - Como tu
هر سه آهنگ بالا در یک فایل زیپ
ادامه مطلب...
ارزش های زندگی را به او ياد بدهيد و به او ياد بدهيد كه در اوج اندوه، تبسّم كند.
به او بياموزيد كه در اشك ريختن خجالتی وجود ندارد. به او بياموزيد كه می تواند
براي فكر و شعورش مبلغی تعيين كند، امّا قيمت گذاری برای دل بی معناست.
اگر می توانيد نقش مهم كتاب را در زندگی آموزش دهيد.
در كار تدريس به فرزندم ملايمت به خرج دهيد، امّا از او يک ناز پرورده نسازيد.
توقّع زيادی است امّا ببينيد كه می توانيد چه كار كنيد!
پروردگارا!
از عشق امروزمان چیزی برای فردایمان بگذار
به اندازه ی یک نگاه.......
به اندازه ی یک لبخند.......
تا به یاد داشته باشیم روزی عاشق هم بودیم.

انسان ها دو دسته اند:
یکی انسان های خوشبین
و دیگری انسان های بدبین؛
انسان خوشبین هواپیما می سازه
و انسان بدبین چتر نجات


